کومش بلاگ
صفحات وبلاگ
اَبِی سرکش  ، اَبِیّ النفس: با مناعت و بزرگ منش
اَبطح مسیل فراوانی که در آن ریگ فراوان است یکی از لقبهای مکه مکره 
اَبلغ رساتر ، بلیغ تر 
اَبله کم خرد 
اَبواب جمعی آنچه از باج و خراج یا درآمد دیگر که در نزد کسی و بحساب او جمع شود که بعد حساب آنرا بدهد
اَتقن استوار تر
اَثالَه با اصل شدن ، با اصل بودن 
اَجامر گروه غوغا طلب و اوباش
اَجل  پایان مدت ، مهلت ، زمان فرا رسیدن مرگ 
اَجلی روشن تر و واضح تر ریشه جلاء
اَجوَف میان تهی
اَداء بجا آوردن ، انجام دادن  ، پرداختن 
اَداء دین  پس دادن قرض
اَداء شهادت گواهی دادن
اَدهم سیاه ، اسب سیاهرنگ ، نام پدر ابراهیم بلخی که از عرفای نامی بود
اَدیم پوست دباغی شده . ادیم زمین : پهنه زمین
اَذل خوارتر، ذلیل تر 
اَرَق لطیف تر ، رقیق تر 
اَراجیف سخنان نادرست 
اَرشام نام پدر ارشاسب پدر داریوش
اَرمیا نام یکی از انبیای بنی اسراییل در زمان بخت نصر
اَریب خردمند ، بصیر
اَریکه  تخت ، تخت آراسته که بر آن بنشینند 
اَزهر  نورانی ، درخشان ، با فروغ 
اَصِحّاء جمع صحیح
اَطوار  جمع طور بمعنی اندازه و حد ، هیات ، حال و وضع 
اَلزَم واجب تر ، بایسته تر ، لازم تر 
اَلعِِیاذُ بِالله پناه برخدا ، در مقام ترس از چیزی یا پیش آمدی در مقام یادآوری گناهی گفته می شود 
اَمارت نشانه ها ، علامتها
اَنحاء روشها ، مثلها ، راهها ، مانندها
اَنکر الاصوات  زشت ترین آوازها
اُبُوَّت پدر شدن ، پدری
اُبُوت پدری ، نسبت پدری
اُجرت المثل اجاره بهایی که پس از اتمام مدت اجاره از روی میزان اجاره ی نظایر آن معین شود 
اُجرت المسمی اجاره بهای اسم برده شده در اجاره نامه 
اُسلوب الحکیم در علم بدیع به این معناست که شخص کلام متکلم را عمداً خلاف مراد تعبیر کند شخصی دشنام میدهد او حمل بر لطف تعبیر نماید 
اُورِیا نام جد مادری سلیمان پیغمبر و لقب ادریس پیغمبر 
اِبتذال خوار و بی مقدار بودن ، بی ارزش شدن . به حدی موضوعی تکرار گرددکه از ارزش آن کاسته شود 
اِبدال  عوض کردن
اِبرام  استوار کردن ، اصرار کردن ، پافشاری کردن 
اِبطاء تاخیر ، کندی
اِبطال  باطل کردن ، لغو کردن
اِبقاء نگه داشتن ، باقی گذاردن
اِبلاغ رساندن  ، پیغام دادن 
اِبن الوقت کسی که خود را موافق زمانه بسازد و از هر وقت و زمان بهره جوید 
اِبهام  مبهم و نامعلوم . انگشت شست 
اِتِّکاء تکیه دادن ، متکی بودن 
اِتِجاه میل ، اقبال
اِتباع پیروی کردن
اِتحاف هدیه دادن ، تحفه دادن 
اِتخاذ گرفتن
اِتساع فراخی ، ریشه وسعت
اِتصاف دارای صفتی شدن
اِتقان محکم کردن ، استواری
اِتهام تهمت زدن ، مورد تهمت قرار گرفتن.  ریشه وهم
اِثم گناه
اِجابت پاسخ موافق دادن
اِجازه  رخصت دادن ریشه جواز
اِجانب  بیگانگان
اِجتباء برگزیدگان همریشه مجتبی
اِجتذاب جذب کردن ، سوی خود کشاندن 
اِجحاف  تجاوز به حقوق دیگران
اِجماع  اتفاق کامل در عقیده یی ، وحدت آراء . یکی از مبانی فقه اسلامی 
اِجمال  ابهام ، اختصار 
اِحاطه  فرا گرفتن ، اطلاع و آگاهی 
اِحاله  به دیگری واگذار کردن ، موکول کردن 
اِحتِضار حاضر شدن ، حاضر آمدن
اِحتجاب پوشش
اِحتجاج حجت آوردن ، دلیل آوردن 
اِحتراز پرهیز کردن ، دوری کردن
اِحتراس از خود نگهداری کردن 
اِحتزاز پرهیز کردن ، دوری کردن
اِحتشام بزرگی ، شکوه ، حشمت 
اِحراز  جای گرفتن ، شاغل شدن
اِحصاء دریافتن ، حفظ کردن
اِحلاف سوگند دادن
اِحیان وقتها و زمانها
اِرائه نشان دادن 
اِرتِکاب شروع بکاری کردن ، کاری انجام دادن ، اقدام به کار نامشروع کردن ، گناه کردن 
اِرتجال ارتجالی : بی مقدمه ، بی سابقه 
اِرتفاق سازش کردن
اِرتکاز ثبوت و استواری در جای خود . ارتکاز مطالب در اندیشه 
اِزاء برابر ، روبرو
اِزاله  از بین بردن ، زایل کردن ، ریشه ی  زوال 
اِسپیتمان نام خانوادگی زرتشت
اِستحاله دگرگون شدن ، از صورتی به صورت دیگر در آمدن 
اِستصغار خرد شمردن
اِستصواب صواب خواستن ، راست و درست پنداشتن
اِستضائه روشنی خواستن
اِستطاعت توانایی داشتن ، سرمایه داشتن 
اِستطاله  دراز شدن ، دراز کشیدن ، به درازا کشیدن موضوع 
اِستظهار یاری خواستن ، پشت گرمی داشتن 
اِستعسار کار را مشکل و دشوار دیدن
اِستعصاء نافرمانی کردن 
اِستفسار پرسیدن ، جویا شدن
اِستفعال طلب فعلی یا کاری کردن 
اِستقاله خواستار فسخ معامله همریشه اقاله
اِستقراء کاوش ، پژوهش استقراء در منطق: استدلال از راه آزمایش در برابر قیاس .ریشه قریه
اِستقصاء به نهایت امری یا چیزی رسیدن 
اِستکتاب کسی را وادار به نوشتن کردن برای تطبیق خط
اِستلات کاسه را با انگشت پاک کردن 
اِستلزام  لازم شمردن ، چیزی برای چیز دیگر
اِستهانت سبک شمردن ، حقیر دانستن ، خوار شمردن 
اِستهجان قبیح دانستن ، زشت دانستن
اِستهداء طلب هدایت کردن ، راهنمایی خواستن 
اِستهزاء کسی را دست انداختن ، بر کسی خندیدن
اِستیفاء کامل کردن . استیفای حق : حق خود را کامل گرفتن 
اِستیکال  مال مردم ضعیف را گرفتن و خوردن    استیکال ضعفاء : خوردن مال ضعفا 
اِستیلاء چیره شدن تسلط یافتن در قانون به معنای تصرف است 
اِسجاد خم شدن و فرود آمدن 
اِصالت  با اصل بودن 
اِطالَه طول دادن ،بدرازاکشیدن
اِطالَه کلام بدرازا کشیدن سخن
اِطالَه لسان پرگویی ، زبان درازی
اِطلاق رها کردن ، گشودن ، آزاد کردن ، روان کردن 
اِطناب دراز کردن سخن ، طول دادن مطلب ، بسیار گفتن پر گویی 
اِعضال سختی و پیچیدگی در کار 
اِغماز حقیر ساختن کسی نزد دیگران 
اِغماض چشم پوشی
اِفاقه  بهبود یافتن 
اِفراز جدا کردن چیزی 
اِفراغ خالی کردن ، تهی کردن ، ریختن 
اِقاله  به هم زدن ، فسخ 
اِقامه  بپاداشتن
اِقرار اعتراف کردن ، بروز دادن ، سخن را واضح و آشکار بیان کردن 
اِکسیر کیمیا ، در اصطلاح جوهری که ماهیت چیزی را تغییر دهد مثلاً مس را طلا کند ، هر چیز کمیاب و بسیار مفید 
اِلتصاق به هم چسبیدن ، پیوستن چیزی به چیزی 
اِلغاء لغو کردن ، باطل کردن ، از شمار افکندن 
اِلغاء لغو کردن ، باطل کردن ، از شمار افکندن 
اِلقاء انداختن ، افکندن ، مطلب را به فکر یا ذهن کسی افکندن 
اِلقاء شبهه کسی را به اشتباه انداختن
اِماله میل کردن ، برگردانیدن اماله کتیب = کتاب
اِمتِثال پیروی کردن ، اطاعت کردن ، پیروی کردن از طریقه یا امری
اِمتنان منت داشتن
اِمحاء محو کردن ، از میان بردن چیزی
اِمعان دوراندیشیدن ، غور کردن ، دقت و دور اندیشیدن در کاری
اِنتباه  بیدار شدن ، آگاه شدن ، آگاهی ، بیداری
اِنتحار خود را کشتن ، خودکشی
اِنتحال به خود بستن ، بخود نسبت دادن ، خود را بمذهبی بستن 
اِنتصاح قبول نصیحت کردن ، پذیرفتن نصیحت 
اِنتهاز فرصت یافتن ، غنیمت شمردن فرصت ، منتظر فرصت بودن 
اِنتهاض برخاستن، بپا خاستن
اِنصرام قطع شدن ، بریده شدن ، منقطع شدن
اِنطباق برابر شدن ، یکسان گشتن ، برابر شدن چیزی با چیز دیگر
اِنفصال جدا شدن ، گسیخته شدن
اِنفصام جدا شدن، پاره شدن
اِنفعال پذیرش ، شرمگین شدن ، تاثر یافتن 
اِنفعال  شدن کار ، اثر چیزی پذیرفتن ، از چیزی متاثر شدن 
اِنفکاک از هم جدا شدن ، باز شدن 
اِنفلاق شکافته شدن 
اِنقیاد مطیع شدن
اِنگاره  پندار ، تصور ، فکر و خیال ، اندازه و مقیاس
اِنهاء آگاه کردن ، خبر رساندن
اِهانت خوار کردن ، سبک شمردن ، پست کردن
اِهتزاز به جنبش آمدن
اِهمال  واگذاردن ، ترک کردن از روی مسامحه و فراموشی
اِیجاب  اثبات . ریشه ی وجوب در معاملات ایجاب از طرف فروشنده و قبول از طرف خریدار 
اِیجاز  مختصر گویی و مختصر نویسی
اِیذاء  اذیت کردن ، رنج دادن ، آزار رساندن 
اِیصال  رساندن ریشه وصل
اِیضاح  آشکار کردن ، واضح کردن 
اِیفاء به وعده وفا کردن
اِیفاد فرستادن، گسیل داشتن ، روانه کردن
اِیقاع  واقع ساختن ، انداختن ، افکندن ، گرفتار کردن کسی ، هم آهنگ کردن آواز ها 
اِیقان  یقین داشتن
اِیهام  به شک انداختن ، به هم انداختن
اِئتلاف همبستگی ، اتحاد
اسقاط دعوی چشم پوشی مدعی از دعوایی که مطرح کرده یا ممکن است مطرح کند 
افضاء بسوی فضا درآمدن ، فراخ کردن مکان ، در اصطلاح فقه جماع کردن با زن که مخرج بول و غایط او یکی شود 
انگاره کردن از سر گرفتن افسانه و سرگذشت بصورت کنایه
انگاره گرفتن بر آورد کردن ، تخمین زدن
انگاره گفتن بسیار و مکرر از گذشته گفتن 
ایداع به ودیعه گذاردن 
آراء رای ها ، اندیشه ها  جمع رای 
بِالفعل  فعلاً ، اکنون و در حال حاضر
بِالقوه به قوت ، به حالت قوت ، اثری که در چیزی پنهان باشد و هنوز بروز نکرده است . 
بِرائت پاک شدن از عیب و تهمت ، خلاص شدن از قرض 
پارداکس در منطق به حکم یا احکامی ظاهراً صحیح گفته میشود ولی منجر به تناقض می شود یا با شهود مطابقت ندارد . 
پورتال دروازه ، مدخل
تَانُّق تتبع کردن ، امر پسندیده ای را اختیار کردن ، در کار خود ریزه کاری کردن 
تَبَرُّع بخشش در راه خدا 
تَبادُر پیشی گرفتن ، پیش دستی کردن
تَباعد از یکدیگر دور شدن ، از هم دوری کردن 
تَتبُّع  دنبال کردن ، در پی چیزی رفتن ، جستجو کردن ، امری یا موضوعی را بدقت مطالعه کردن 
تَجاهُل خود را به نادانی زدن ، تظاهر به نادانی 
تَحَرّی درنگ کردن ، تامل کردن ، در طلب امر بهتر و صواب تر بودن 
تَحبیب  کسی را نزد دیگری محبوب و دوستداشتنی نمودن 
تَحسّر حسرت داشتن ، دریغ و افسوس خوردن 
تَحلیف سوگند دادن 
تَحیّت دورود گفتن ، خوش آمد گفتن 
تَطور دگرگونی دارای اطوار مختلف بودن
تَعَلُق پیوستگی
تَعارض  اختلاف داشتن 
تَعجِیز عاجز کردن ، به عجز و ناتوانی نسبت دادن ، بازداشتن از چیزی
تَعریض به کنایه سخن گفتن ، سخن گفتن سربسته و پنهانی به پهنای چیزی اضافه کردن ، عریض کردن 
تَعزیر نکوهش کردن ، ملامت کردن ، ادب کردن ، چوب زدن 
تَعسیر خلاف ورزیدن
تَغافل  خود را به بی خبر وانمود کردن 
تَغیّر از حال خود برگشتن و  حالت دیگر به خود گرفتن ، دگرگون شدن ، با تندی و خشم سخن گفتن 
تَفخیذ شهوت رانی با ران 
تَفخیم  بزرگ کردن ، بزرگ شمردن ، گرامی داشتن 
تَقبیل بوسه زدن ، بوسیدن
تَقریر بیان کردن ، اقرار کردن ، به اقرار آوردن ، برقرار کردن 
تَقنین قانون گذاری 
تَلویح  در ضمن گفته یا نوشتن چیزی موضوعی را به کنایه گفتن 
تَلویم سخت ملامت کردن ، نکوهش کردن
تَلوین رنگ به رنگ کردن ، گوناگون کردن ، اسلوب کلام را تغییر دادن و کلام متنوع آوردن
تَمتع  برخورداری یافتن ، برخوردار شدن ، حظ و بهره بردن ، بهره مند شدن
تَمکین  پا برجا کردن ، به کسی توانایی دادن که به امری یا چیزی دست یابد، فرمان کسی را پذیرفتن 
تَوارُد با هم در یکجا فرود آمدن ، پیاپی وارد شدن ، در یک وقت وارد شدن .  موارده هم می گویند 
تَوکید تاکید،استوار کردن عهد و کلام 
تَوکیل کسی را وکیل خود قرار دادن 
تَوکیل وکیل قراردادن ، وکیل کردن کسی را 
تَولیت والی گردانیدن ، ولایت دادن ، سرپرستی و رسیدگی امری را بعهده کسی سپردن 
تَوهین سست کردن ، ضعیف کردن ، خوار خفیف کردن 
تَهاتُم بر یکدیگر دعوی باطل کردن 
تَهور منهدم شدن و فرو ریختن بنا ، بی باکی و بی پروایی کردن و بواسطه آن دچار آسیب دیدگی شدن 
تادیه ادا کردن ، رسانیدن ، پرداختن پول یا وام 
جَری اماله کلمه اجراء یعمنی وظیفه و راتبه 
جَنَّتُ المَاوی یکی از بهشت های هشت گانه 
جِماع با هم جمع شدن ، نزدیکی کردن مرد با زن ، مقاربی
حَرج تنگی و فشار ، جای تنگ 
حَصانت پارسا و پاکدامن بودن ، منیع 
حَظّ بهره ، نصیب، بخت ، کامیابی 
حَق الیقین یقین داشتن به ماهیت چیزی که با تمام حواس دریافت شده و هیچ شکی در آن نیست 
حَقیق سزاوار ، لایق 
حَیثُ جهت ، هرکجا ، همه جا
حِصه نصیب  ، بخش ، بهره 
حاشا و کَلّا ابداً ، بهیچوجه ، هرگز
حاقِد کینه توز ، بد اندیش ، بدخواه 
حق تمتع حق دارا شدن از حق معین را گویند 
دَعوی خواستن ، خواندن کسی را ادعا کردن ، خواهانی 
دَفع دور کردن ، رد کردن ، پس زدن ، راندن از نزد خود 
دکترین مسلک ، عقیده ، رای ، نظریه ، فکر 
ذیل پایین ، دنباله ، آخر چیزی
رَفق نرمی و مهربانی و مدارا کردن ، لطف و نیکویی ( ارفاق مدارا کردن ، با مهربانی رفتار کردن )
راتب ثابت ، بر یک جا مانده ، به یک جا ایستاده ، برقرار
راجع  بازگردنده ، برگشت کننده 
راجی  امیدوار
رادیکال  اساسی ، ریشه ای ، اصلی ، مربوط به ریشه یک چیز در سیاست به معنای طرفدار اصلاحات اساسی در امور کشور برای آسایش مردم 
رادیکالیسم  آزادیخواهی اساسی ، طرفداری از تغییرات اساسی و اصلاحات کامل در شئون سیاسی و اجتماعی که سبب تعدیل اوضاع اجتماعی و برطرف ساختن مفاسد بشود
روا  شایسته ، روان ، سزاوار ، جایز
زانی زنا کننده ، زنا کار ، مردی که بحرام با زنی مقاربت کند 
زائدالوصف بیش از آنچه که بوصف آید ، فوق بیان و خارج از وصف
زیر پایین ، ته ، مقابل بالا و زبر
ژن واحد انتقال صفات ارثی
ژئوپولیتیک علم سیاست وابسته به زمین ، علم ارتباط بین محیط زندگانی و سیاست ، 
ژئوفیزیک علمی که درباره نیروهای فیزیکی و طبیعت زمین و جریانات داخل کره زمین بحث میکند 
سَحیق بعید و دور
سَخافَت کم عقل بودن ، سبک عقل بودن ، کم عقلی 
سالبه به انتفاع موضوع منطقی است که در آن با ایمان به یک اصل کلی ، فرعیات آن را نیز می توان باور و تایید کرد ، مثلا اگر کسی ثابت شود که مرده است پس دیگر غذا نخوردن و صحبت نکردن و نخندیدن او نیاز به اثبات ندارد .
سوسیالیسم مسلکی است که هدف آن تعدیل ثروت سومایه داران به نفع عمومی در دست دولت 
شَمیله سرشت ، طبع ، شمائل جمع
شَنیع زشت ، قبیح 
شِیث نام فرزند سوم آدم و حوا
شائبه عیب ، آلودگی ، شک و گمان ، آمیختگی ، 
شائق به آرزو آورنده ، کسی که شخص به دیدنش مشتاق است 
صَعب الحصول آنچه که بسختی بدست آید 
صَعب القیاد آنکه بسختی فرمانبردار شود 
صَعب الوصول آنچه که بسختی بدست آید 
صریح اللهجه کسی که مطلب خود را صریح و آشکارا بگوید 
ضَبط گرفتن
ضَجَّه شیون ، فریاد
ضَخم بزرگ ، گنده 
ضَرغام شیر ، دلیر
ضَمّ پیوستن
ضَیغمی شیر
ضِمان ضامن شدن ، در فارسی ضمانت آورده می شود 
ضِمن بین ، درون ، طی
ضِمن درون ،اندرون ،میان ، داخل چیزی
ضِمنی  جانبی ، غیر مصرح
ضِیق تنگ
ضارّ دارای زیان
ضرس قاطع از روی یقین
طَبع مهر زدن برنامه ، نقش کردن ، چاپ کردن 
طاری ناآگاه در آینده  ، ناآگاه روی آورنده ، 
طرائق الدهر پیش آمده های روز گار
ظِل ظلیل سایه دائم   بطریق مبالغه گفته میشود 
عَدن همیشه بودن در جایی
عَدیل  همتا ، مثل و نظیر ، برابر 
عَدیمُ النظیر  بی نظیر ، بی مانند ، بی همتا 
عَدیم  نیست نشده ، معدوم ، نابود ، نایاب
عَرصَه حیاط ، میدان ، فضای جلو خانه 
عَریضه عرض حال ، نامه ای که شخص برای بالاتر از خود بنویسد 
عَریکه خلق ، سرشت ، طبیعت ، نفس ،   عرائک جمع 
عَسیر دشوار ، سخت ، مشکل 
عَطف بازگشتن و مایل شدن به چیزی . کلمه ای را به ماقبل ربط دادن
عَن قریب به همین زودی ، بزودی ، بهمین نزدیکی
عَون یاری ، مساعدت
عُسر  دشوار شدن ، دشواری ، تنگی ، سختی تنگدستی
عُلقَه  ، تعلق ، عشق و محبت و دلبستگی 
عُنف سختی ، شدت و قساوت ، درشتی ، اجبار
عِداد نظیر ، مثل ، شمار      در عداد دیگران = نظیر آن 
عِلق هر چیز خوب و گرانمایه 
عِلق مَضَنَّه  چیز گرانمایه که به آن بخل ورزند. 
عِله العلل سبب اصلی ، علت علتها 
عِندالحاجه هنگام نیاز
عِندالقدره هنگام توانایی
عِندالقضاء هنگام اقتضا
عِنداللزوم هر گاه لازم شود ، هر گاه باید ، وقت لزوم 
عِندالمطالبه به محض درخواست مطالبه پرداخت وجه انجام گردد
عِیان به چشم دیدن ، یقین در دیدار ، ظاهر و آشکار ، آنچه دیده می شود 
عِین الحیاه  آب حیات ، آب زندگانی ، چشمه زندگی
عدوان دشمنی در قانون مدنی به معنای ظلم و ستم است 
علی الاتصال پیوسته ، همیشه 
علی الاطلاق عموماً ، مطلقاً ، بدون قید ، بی شرط
علی الخصوص بویژه ، بخصوص
علی الدوام  پیوسته ، همیشه 
علی السویه  مساوی  ، برابر ، یکسان ، بطور مساوی 
علی الظاهر بظاهر ، بر حسب ظاهر 
علی العِجاله  عجالهً ، فعلاً
علی العمیاء نسنجیده ، کور کوانه 
علی المصباح هنگام صبح
علی ای حال در هر صورت ، بهرحال
علی حده جداگانه
علی رغم برخلاف ، میل و خواهش
علیه  ضد او و به زیان او میگویند 
فَصل الخطاب آنچه که بین حق و باطل را جدا کند ، حکم به بینه و سوگند 
فَظیع کاری بسیار زشت و ناپسند
فِعل عمل ، کار ، کردار 
فی در
فی ما بین در میان ، درون
فی نفسه  بخودی خود ، در خودش
فیصل حل و فصل کردن 
قَبیح زشت ، ناپسند 
قَرار  رای و حکمی که درباره ی مسئله یا امری صادر شود  . جا گرفتن،پا بر جا شدن در جایی . آرامش و آسودگی . 
قَرائن جمع قرینه به معنی علامت و نشانه و چیزی که برای انسان مانند دلیل باشد برای پی بردن به امری یا رسیدن به مراد و مقصد 
قَضیه  خبر ، حکم ، فرمان . جمله یا کلامی که معنی آن تمام باشد و بتوان درباره ی آن حکم کرد . 
قَهر غلبه کردن ، چیرگی ، چیره شدن 
قِطاع الطریق راهزنان          قطاع طریق
قانِط مایوس ، ناامید 
قرطاس کاغذ
قیاس مع الفارق قیاس کردن چیزی با چیز دیگر بی آنکه شباهتی بین آنها باشد  
گُذاردن چیزی را در جایی قرار دادن 
گُزاردن ادا کردن ، بجا آوردن ، انجام دادن 
لَهِیب شعله ، زبانه آتش 
لَه  برای او و به نفع او 
لا اُحصی نمی شمارم ، نمیتوانم بشمارم 
لا تُحصی شمرده نشود ، بیشمار، بسیار 
لاتُعد  شمرده نشود ، بیشمار، بسیار 
لاجرم  ناچار، ناگزیر ، لابد ، لامحاله 
لاضرر و لا اضرار هرکس به دیگری آسیبی بزند باید آن را جبران کند 
لامحاله ناچار، ناگزیر 
لایَتَجَزّا تجزیه نمیشود 
لایُعد بی شمار
لایُعنی بی معنی ، یاوه
لایُغفر بخشوده ، 
لایُقرء ناخوانا 
لایتغیر تغییر نمیکند 
لایتناهی بی پایان ، بپایان نمیرسد 
لایجوز ناروا ، ناجایز
لایدرک درک نشدنی ، غیر قابل درک
لایزال بی زوال
لایشعُر بی شعور، نادان 
لایعقل بی عقل ، بی خرد
لایمُوت آنکه هرگز نخواهد مرد
لاینحل حل نشدنی
لاینفک جدا نشدنی
لاینقطِع پی در پی ، پیوسته 
لایوصف وصف نشدنی 
لطائف الحیل  تدبیرها و چاره جویی های نیکو و لطیف
لیبرال آزاد مرد ، آزادیخواه
لیبرالیسم آزاد منشی ، آزادیخواهی ، مکتب آزادیخواهی
مَبرور خوبی دیده  ، نیکویی کرده شده ، مردی که طاعتش پذیرفته شده است 
مَثابه درجه ، میزان ، میزان ، منزلت ، پایه ، جایگاه 
مَثالَب عیب و نقص
مَجعول جعل شده ، ساختگی ، ساخته شده 
مَجنِیّ کسی که جنایت بر او وارد شد
مَجنِیّ علیه کسی که جنایت بر  علیه او وارد شد
مَحجور کسی که بدلیل کم عقلی از تصرف در اموال خود منع شده است 
مَحظور ممنوع ، حرام ، ناروا
مَحکوم کسی که حکم بر ضرر او صادر شده است 
مَحکوم به  آنچه در مورد آن حکم صادر شده است 
مَحکوم علیه کسی که حکم به زیان او صادر شده است 
مَحکوم له  کسی که حکم به نفع او صادر شده است 
مَخلص محل خلاص و نجات ، محل رهایی ، راه خلاص
مَخلوع کسی که از مقام خود افتاده باشد ، برکنده شده 
مَرفق کاری یا چیزی که از آن سود و بهره ببرند ( مرافق جمع ) 
مَرفوع برداشته شده ، بالا برده شده 
مَرقوم نوشته شده 
مَزَلَّه جای لغزیدن ، لغزشگاه 
مَشحون مملو، پر شده ، انباشته شده 
مَطعون سرزنش شده ، طعن زده شده 
مَطمَح نظر گاه ، جایی که زیر نظر قرار گرفته شود
مَطول طول داده شده ، دراز
مَع با ، همراه 
مَع الاسف دردا ، دریغ
مَع الوصف با این همه ، با اینکه
مَعذالک با وجود این ، با این 
مَعروض عرض شده 
مَعهذا با  وجود این ، با این 
مَعهود عهد کرده شده ، معروف ،دیده و شناخته شده ، قدیمی و کهنه  
مَقرون نزدیک شده ، نزدیک به هم ، به هم پیوسته 
مَکِینَت وقار ، آهستگی ، جاه ، منزلت 
مَکتوب  نوشته شده 
مَناعت بزرگ طبعی
مَنطوق گفته شده ، کلام گفته شده ، ظاهر کلام ، خلاف مفهوم 
مَنوط وابسته ، معلق ، بچیزی آویخته 
مَوقُوف وقف شده ، بازداشته شده ، ایستاده کرده شده 
مَوقون یقین کننده 
مَه آباد  نام مردی که گفته اند نخستین پیغمبر عجم بوده است . پیروانش را مهابادیان و نام کتابش را دساتیر گفته اند 
مَهانت خواری ، خوار شدن ، ذلت ، سستی ، بدنامی و رسوایی
مَهجور جدا مانده ، دور افتاده 
مُباهات  فخر کردن ، نازیدن به کسی یا چیزی
مُباهله به یکدیگر نفرین و لعن کردن 
مُبایَنت با هم مخالف بودن 
مُبایَنت  از یکدیگر جدا شدن ، با هم مخالف بودن 
مُبایعه بیعت کردن 
مُبرَم محکم ، ثابت ، قاطع ، استوار شده 
مُبرِم  ملالت آور ، بی مزه گوی ، مرد لئیم و حریص
مُتَرصد چشم براه ، منتظر ، انتظار دارنده 
مُتَضد یاری کننده ، یاری گیرنده ، دادخواه
مُتَنازع کسی که با شخص دیگر در نزاع و کشمکش باشد 
مُتَوارد اندیشه یا مفهومی که در یک موقع در مخیله دو نفر وارد شود . 
مُتَورع پارسا ، پرهیز کار
مُتبادر چیزی که ناگهان به خاطر آید ، وارده شده به ذهن
مُترتب استوار و ثابت و بر جای خود ایستاده ، چیزی که بدرستی و بترتیب و بجای خود بر قرار است 
مُتعسر دشوار ، سخت ، مشکل 
مُتمنی آرزو کننده ، کسی که تمنی و آرزویی دارد 
مُتنی به  اعتنا شده ، به آن توجه و اعتنا شده  -      متنا به 
مُجاب پاسخ داده شده ، کسی که جواب شنیده 
مُجادله  باهم جدال کردن 
مُجانَبت دوری کردن
مُحاذی مقابل ، روبرو ، برابر
مُحال حواله شده 
مُحال علیه  طرف حواله 
مُحصَنَه زن شوهر دار
مُحیل  حواله کننده 
مُخَطط خط دار ، راه راه ، خط خط شده 
مُخَنَث مردی که اطوار زنانه از خود بروز میدهد . مرد بدکار 
مُخالَصت دوست پاک و بی ریا و بی آلایش 
مُخلص دوست پاک و بی ریا و بی آلایش 
مُداهَنَه خدعه کردن ، فریب دادن ، دورویی کردن ، چرب زبانی ، چاپلوسی
مُراسله نامه فرستادن
مُزاح العله کسی که هر گونه عذر و بهانه و علت از وی بر طرف شده 
مُزمن کهنه ، دیرینه ، آنچه که زمان درازی برآن گذشته 
مُسَمی معین ، معلوم ، نامیده شده 
مُستودع  ودیعه گذارنده 
مُشِعر  اشعار کننده ، خبر دهنده ، آگاه کننده 
مُشتَکِی شکایت شده 
مُشتَکی کسی یا چیزی که از او شکایت کنند 
مُشتَهی خواسته و آرزو شده ، مرغوب 
مُصَرَّح تصریح شده ، روشن و آشکار شده 
مُصادم  کسی یا چیزی که با دیگری بهم بخورد و صدمه وارد کند 
مُضاجَعَه همبستر شدن ، با هم خوابیدن 
مُطلق   آزاد و رها ، بی قید  ضد مقید 
مُطلق العنان  خود کامه ، خود سر ، خیره سر
مُعِدّ آماده کننده ، مهیا کننده 
مُعاند عناد کننده ، ستیزه کننده 
مُعاودت  بازگشتن ، برگشتن 
مُعتَمَد اعتماد شونده ، کسی که مورد اعتماد واقع می شود و کاری به او سپرده شده  
مُعتَمِد اعتماد کننده ، کسی که به دیگری اعتماد کند و کار را به او بسپارد 
مُعتذر عذر آورنده ، عذر خواهنده ، کسی که عذر بیاورد 
مُعترض واخواه ، اعتراض کننده -  کسی که به دیگری اعتراض کند 
مُعترض علیه وا خوانده - کسی که اعتراض بر او وارد شده است 
مُعترض عنه  وا خواسته  - مورد اعتراض 
مُعیر  عیب گو ، نکوهش کننده . کسی که عیار پول را بسنجد . مقیاس گیرنده ، عیار گر 
مُعیل عائله دار ، مردی که دارای عائله بسیار باشد 
مُغالبه غلبه یافتن
مُغلَق بسته شده    کلام مغلق : سخن پیچیده و مشکل
مُقِرّ اقرار کننده ، اعتراف کننده 
مُقاربت  بهم نزدیک شدن ، با هم نزدیکی کردن ، جماع کردن 
مُکَوَّن بوجود آورده شده ، بوجود آمده
مُکَیِّف چگونگی آورنده ، آنچه که کیفیت و حالتی پدید بیاورد 
مُلتَزم کسی که امری را بر عهده گیرد
مُلتَصق چیزی که به چیز دیگر بچسبد ، بهم چسبیده 
مُلتزم  کسی که امری را بر عهده گیرد
مُماشات  مدارا کردن ، با کسی همراهی کردن 
مُماطَله به تاخیر انداختن ، امروز و فردا کردن 
مُنَجَّز روا شده ، حاجت روا شده 
مُنافی مخالف ، طرد کننده ، نیست کننده 
مُنجزه  وفا کردن به وعده و انجام دادن کار و قطعیت بخشیدن به آن 
مُنیع استوار و بلند ، جایی که دست یافتن به آن مشکل است 
مُنیف مرتفع ، بلند ، برآمده ، برافروخته ، بزرگ
مُواثقه با هم عهد و پیمان بستن 
مُواجَهَه روبرو شدن با کسی 
مُواجِه روبرو
مُوادعه با هم آشتی کردن 
مُوجِد بوجود آورنده
مُومَااُلیه اشاره شده بسوی او 
مُهَذَب پاکیزه شده از عیب و نقص ، خوش اخلاق ، پاکیزه خوی
مُهان خوار کرده شده ، خوار و زار
مِن لدُن از جانب ، از نزد
ما نحن فیه آنچه که ما در آن هستیم ، موضوع بحث ، مورد گفتگو
ماتَقدم گذشته 
مارِیه  نام یکی از زنهای حضرت رسول اکرم که مادر ابراهیم بود . ماریه قبطیه 
مارکسیسم  طرفدار مکتب سوسیالیسم
مال المصالحه مالی که بر آن صلح و سازش بشود 
مالاکلام آنچه که در آن جای سخن نباشد ، بی گفتگو ، بی چند و چون 
مالایُطاق آنچه که فوق طاقت است ، طاقت فرسا
مانعه الجمع دو امر که اجتماع آن دو ممکن نیست مثل اینکه یک چیز هم سبز باشد و هم قرمز ( علم منطق ) 
ماوقع آنچه واقع شده ، آنچه بوقوع پیوسته 
مایُعرف آنچه که شناخته شده ، 
مایلزم آنچه که لازم باشد 
مرفوع القلم دیوانه ، کسی که مسئولیت از او برداشته شده است 
نَحس بدیمن ، بدشگون ، بداختر ، نقیض سعد 
نَسق نظم و ترتیب ، هر چیز که بر نظم و ترتیب خاص باشد 
نَص کلام روشن و آشکار که بجز یکی معنی از آن استنباط نشود 
نَفقه آنچه انفاق کنند و یا صرف خرج  معیشت عیال و اولاد کنند . هزینه زندگی عیال و اولاد
نُحوست بداختر بودن ، شومی ، نامبارکی 
نُکول خودداری از جواب دادن و سوگند خوردن ، خودداری از پرداخت وجه برات یا حواله 
ناتورالیسم پیروی سبک طبیعت ، اعتقاد به طبیعت ، طبیعی بودن 
ناسی  فراموشکار
ناسیونالسیم ملت خواهی ، ملیت خواهی ، تعصب ملی 
نوشدارو پادزهر ، داروی شفابخش
واخواست بازخواست ، ایراد ، اعتراض 
واخواهی بازخواست کردن ، اعتراض 
وافی تمام و کامل ، وفا کننده به عهد و پیمان 
واقع  قرار گرفته ، حقیقت امر 
واهمه اندیشه ، گمان ، خیال ، ترس و بیم 
واهی  بی بنیان ، سست ، کهنه و پوسیده 
هَتاک کسی که عیب دیگران را بگوید ، پرده دری ، بد زبان 
هَجو بدگویی کردن ، بر شمردن معایب کسی 
هَل من مبارز آیا مبارزی هست
هَل من مزید آیا هیچ زیادتی هست 
هَمزی هم شان ، هم قدر ، هم رتبه 
هُبوب وزیدن ، وزیدن باد 
هُبوط  فرود آمدن 
یاشماق  نقاب ، نقابی که در قدیم زنان ترک بر صورت می زدند 
یالَلعجب عجبا ، شگفتا
مجید معتمدی نیا
من زرع اکسل حصد الفقر هر کسی تنبلی پیشه کند عاقبتش به فقر دچار می شود .
کدهای اضافی کاربر :






ساعت فلش



ساعت فلش